قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

146

تاريخ الفي ( فارسى )

برند هيچ زن با تابوت من بيرون نيايد و تزكيهء نفس من ننمايد به آن امرى كه متّصف نباشم . حق سبحانه و تعالى به حال من اعلم است از ديگرى . و روايتى ديگر آنكه گفت : هيچ ميّت را زنده وصف نكند به چيزى كه در او نباشد ، الّا آنكه ملائكهء آسمان بر او لعنت كنند . بايد كه در بردن تابوت من طريق مسارعت سپرند ؛ چه ، اگر مرا نزد خداوند ، عزّ شأنه ، قربى و عزّتى هست [ 18 ب ] زود مرا به آن مىرسانند ، و اگر حالم برعكس اين بود شرك بر قاب خود برداشته باشند ، هرچند زودتر القا كنند بهتر است . از كعب الاحبار به ثبوت پيوسته كه گفت در بنى اسرائيل پادشاهى بود كه هروقت من صفت او را مطالعه مىكردم عمر خطّاب به خاطر من مىرسيد و چون اوصاف عمر را مشاهده مىكردم آن پادشاه به خاطر من مىگذشت ، يعنى مشابهتى تمام ميان عمر و آن پادشاه بود در عدالت و ساير اخلاق مرضيه . در صحبت آن پادشاه پيغمبر صاحب وحيى بود . نوبتى حق تعالى به آن پيغمبر وحى فرمود كه اين پادشاه را اعلام كن كه از عمرش سه روز زياده باقى نمانده است ، وصيّتى كه دارد به جا آرد . آن پيغمبر به موجب وحى آسمانى [ او را ] از سرآمد زندگانى او آگاه گردانيد . و چون روز سيم كه هنگام ارتحال بود درآمد ، آن پادشاه از سريرى كه به آن تكيه نموده بود پايين آمده روى تضرّع به خاك مسئلت نهاده و دست نياز به حضرت بىنياز برداشته گفت : خدايا تو مطّلع الاسرار ضمايرى . بر علم قديم تو پوشيده نيست كه در احكام دين طريق عدالت و راستى مسلوك داشته رعايت رعيّت خويش نمودم و ابواب ميل و محابا به‌هيچ‌وجه بر روى خود نگشودم و در حين سوانح و ظهور امور به‌جز تتبّع امرى كه موجب رضا و خوشنودى [ تو ] بود نكردم ، اكنون به كرم قديم تو اميدوارم كه مدتى ديگر بر من ارزانى دارى تا اين طفل از مرتبهء صبى تجاوز نموده به حدّ بلوغ رسد و جماعت مرا نايب گردد . خداوند سميع به آن پيغمبر وحى فرستاد كه اين پادشاه به درگاه ما تضرّع و زارى و نياز درويشانه كرده سخنانى عرض كرد كه وى را در آن صادق مىدانيم ، بتحقيق كه پانزده سال بر عمر او افزوديم كه در اين مدّت طفل او بالغ و جماعت او را نايب خواهد شد . عمر خطّاب چون آن زخم يافت و بر بستر مرض تكيه كرد ، كعب الاحبار بر عرض آن مقتداى اخبار رسانيد كه : اگر امير المؤمنين عمر از قادر با كمال سؤال كند كه مدّتى بر عمر او افزايد ، اميدوارم كه رقعهء نياز او به توقيع اجابت موشّح گردد . جناب خلافت‌مآب گفت : خداوندا ! روح مرا سوى رحمت خويش قبض كن پيش از آنكه عاجز و ملول شوم . آورده‌اند كه چون آن خليفهء پاك را به عالم افلاك بردند ، بعد از فراغ از مهمّ غسل و تجهيز و تكفين ، جنازهء وى را به مسجد رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، بردند كه پايين قبر و منبر نهادند . عثمان و علىّ مرتضى ، رضى اللّه عنهما ، هردو دست يكديگر گرفته و به نماز گزاردن پيش آمدند .